411 - ا ع ص ا ب - م خ د و ش

نشسته بودیم تو دفتر مجله ...

ما این طرف بودیم کلا ً ، به بچه های گردن کلفت هیچ کار نداشتیم ... نه اونها محل ما دادن ، نه ما محل اونها ! 

سردبیر جان هم عین خدا ، نشسته بود اون بالا ، کلی هم کتاب دور برش ... 

برادرش هم که معرف ما بود ، تشیف نداشتن ... عین بدبخت غریب ها ... من زود رسیده بودم ... اول ِ اولش ، من بودم و ایشان ، ولی بعد بقیه آمدند .. جلسه ای بود ظاهرا ...

یک جای خرابه طوری هم بود که ظاهرش برای من خیلی جذاب بود و هیچ طوری نمی تونم وصفش کنم ولی خیلی کثیف و رنگ رنگی شده بود ... رفتم تویش را نگاه کردم وقتی صاحبش رفت ، دو سه دست لباس کار آویزان بود و من هم درش را بستم ...

تایپیست مان آقا بود آنجا ، ولی یک خانمی آمد ، نشست به تایپ کردن .. دستگاه تایپش هم خیلی جالب و شیک ، فرق داشت با بقیه ...

خواب عمه اینها رو هم دیدم ... خیلی پراکنده ... نمیشه هیچ نظم بگیرن حتی بنویسمشون اینجا ..

بعد از دفتر مجله ، رفتم پیاده که بیایم ، یک خانم پیری را قرار شد بچه ها سوار کنند ببرند تا یک مسیری ، ولی تا سر کوچه که پیاده بردندش ... بعدش من داشتم می رفتم جایی که رسیدم به رییس اینها ...

رییس یک موش گرفته بود دستش از دمبش ، داشت می آمد برود سوار یک آسانسوری بشود ، ببرد ولش کند توی باغی جایی ..

از تو دفتر یا ساختمان دفتر گرفته بود ظاهرا ً ...

من هم سوار آسانسوری که پشت درش ازدحام شدید بود ایستاده بودم می خواستم بروم بالا ... ولی وقتی سوار شدم ، به قول هاله لوکیشن عوض شد و از مثلا طبقه 7 با یک سری دختر دانشجو داشتم می آمدم پایین ... 

 

دارم دیوانه می شوم دیگر از این چرت پرت ها گریه

راستی ! آقای مهم هم بهم گفت مقنعه ام خراب شده درستش کنم ، ولی رییس این رو نگفت حتی ! موشی هم که از دمبش گرفته بود دستش خاکستری بود !

تعجبم چرا نکشتن موش رو !

داره محمد از دفتر میره ! نکنه محمد بچه طفلک همون موشه بوده ؟ قهقهه

 

 

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
حسین

ما که کلا هیچی نفهمیدیم ! شما هم آن چه دریافتیم حالتان زیاد بد نیست ! جای شکرش باقی ایت موفق باشید !

کوچولوترین ستاره

خو دوس داره زنگ بزنه چی کارش داری خوشش میاد دیگه .. دلش گیر کرده [رویا][نیشخند]