371 - ز ن د ا ن ی - ه ا

ظهر 5 مین خوابیدم ؛ عجیب غریب خواب دیدم ...

داشتم انگار داستان سیندرلا رو می دیدم از توی سیستمم ... در حالی که بجز چرت پرت هایی که روی دسکتاپش هست , هنوز هیچی نریختم توش ...

توی خواب هم همین سوال بود ...

بعد انگار توی فیلم , یک پری یا هر اسم کوفتی دیگری که داشت یا دارد ؛ توی یک آسانسور بود و به تناوب قصه ؛ از یک دختر بچه به آدم بالغ و بالعکس تبدیل می شد ...

قرار بود ظاهرا برود پیش نامادری بدجنس ..

یک مهره ی سیاه ( شبیه همونی که دیروز موقع کمد تکانی پیدا کردم ) هم زیر زبانش بود که وقتی گمش کرد ؛ به آدم بالغی تبدیل شد ...

یک طبقه مانده بود برسد که مهره اش را پیدا کرد و دوباره تبدیل شد به یک دختر بچه و رفت ...

 

نیازی به توضیح ندارد که خواب دیشب  هم به شدت آشفته بود ...

همینطور تیک چشم چپم که هیچ جوری فلسفه حضورش را درک نمی کنم !

چیزی عوض نشده مثلا با هفته پیش که حالا ایشون ظاهر شده باشن ( خیلی جالبه ... مثل تکانه های غول هایی می ماند در اعماق وجود و این مثلا پس لرزهاش باشد ) الا اینکه ترم آخر هم در حال اتمام است و امتحانات شروع شده ..

 

ولی برای کسی که حداقل 20 سال عمر سرش توی کتاب بوده و به امتحان گذشته ایامش ؛ این هم بهانه مناسبی نیست ...

دکتر لعنتی من هنوز هم شرایط پذیرش بیمارانش را ندارد ظاهرا !

 

مهره سیاه - آسانسور در حال صعود - تغییر حالت از کودک به بالغ و بالغ به کودک - بالغی که به دیدار یک زن بدجنس می رود ولی در هیأت یک کودک ...

حوصله تحلیل ندارم ولی خوب چرت و پرت هم نیست لابد ...

شاید برم سراغ داستان سیندرلا ...

 

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
برگ خزان

[متفکر]

کوچولوترین ستاره

[متفکر] من در تحلیل موضوعا میرم .. چون گاهی ذهنم بد جور درگیر میشه .. شاید بهتر کمی بهش فکر کنی