423 - و ل ی - ا ی ن - ب ا ر - . . .

 00:55 – یکشنبه – 25/4/90

 

و ل ی – ا ی ن – ب ا ر - . . .

 

 

ولی این بار خندیدم ... هیچی نمی گفتم هیچوقت که ... همیشه لال ؛ نه انگار که اصلاً  با من است ؛ ولی این بار ...

ولی این بار خندیدم !

 

لعنت به من ... داده بودم نوشته بود روی همین برگه های کوچک یادداشت ها .. بعد هم گذاشتم کنار بقیه برگه ها .. به خط و امضای مبارک ....  

نبود هر چی گشتم .. اگر جابجا کرده بودمش حتما یادم مانده بود ؛ لابد قاطی رفته با یادداشت هایی که دادم خاله جان ...

خونسرد بودم ؛ حتی یک لبخند ملیح هم گذاشتم برایش گوشه لب ، محض کم کردن بار ِ تلخ ماجرا ، محض اینکه گفته باشم نمی تواند ناراحتم کرده باشد ؛ محض ...

 

- ) سند دارم ازت ؛ نوشته دادی پول من برکت نداره ! حلال نیست ! یا حالا هر چی ...

نماند این کلمه توی ذهنم ! یکی نخواسته حفظش کرده باشد !! مسئولیت نگهداری از این کلمه را هیچ کسی قبول نکرده توی وجود من ! هیچ کسی حتی جدی هم نگرفتش ...

- )  شُبهه ناک !

- ) آفرین !!

یادم رفته بود ...

- )  با پول شبهه ناک میری مکه ؟؟؟؟

- ) عیب نداره ...

- ) باید پیغام بدهم به خواهر جانت اگر برگه پیشش هست نگهداره برام یا بده بیارنش ...

- ) دوباره بنویسم برات اگه می خوای ؟

- ) نه ... پیداش می کنم همون رو بالاخره ......

 

می خندم ؛ انگار شوخی بوده ؛ از این بامزه هاش ...

... و مواظب می شوم فکر و خیال ، لبخند ملیح  گوشۀ لب را کج نکند ...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید