427 - ش ب - د و م - . . .

13:58 - شنبه - 1/5/90

 

ش ب - د و م - . . .

 

 

...

پسر وزیر و دختر عمو را که دست به دست کردند ، دختر همین که سرش رسید به بالش ، شد مثل سنگ !

 

حالا عروس سنگی پسر وزیر ؛ مثل هر شب نشسته بود کنار پسر شاه پریون توی همون چادری که پشت همون چشمه بود ...

باز تو خواب ، دختر عمو رفته بود با ندیمه هاش لب چشمه ، باز گرمش شده بود ، باز رفته بود توی چشمه ، باز پسر شاه پریون رفته بود سوار اسب لب چشمه تا اسبش آب خورده باشد و باز هیچ کدام دخترک ها ندیدند که سوار اون اسب ، کیست ...

 

ولی نه !

تو تمام این شب ها ، پسر شاه پریون می اومد ، با اسب می زد وسط آب ، دختر رو از کمر بلند می کرد و از چشمه می آورد بیرون ، یک دست لباس حریر قرمز به رسم خودشون تنش می کرد و می برد توی چادری که زده بودن پشت همان کوه ...

بعد پری ها بزکش می کردن و جشن می گرفتن و دختر می شد زن پسر شاه پریون ...

تا سپیده ، دختر پیش پری ها بود و همین که سپیده می زد ، جادو باطل می شد و دختر ، بیدار می شد ...

 

اما پسر وزیر تا صبح چشم به هم نزد و نگاه می کرد به دختر عموش که مثل یک تکه سنگ ، افتاده بود آنجا ...

داشت فکر می کرد به تقدیرش که بعد از آن همه مدت که پدرش و برادرش از کینه های چند ساله گذشتند ، چرا باید همچه شده باشد ...

 

اما دایه ی پسر وزیر ، وقتی صبح قبل از سپیده بیدار شد و دید پسر وزیر آمده نشسته توی ایوان ، چند و چون را که پرسید ، یک نگاه که به دختر کرد ، تا ته ِ ماجرا را فهمید ...

به پسر وزیر گفت باید فردا شب برود لب همان چشمه ای که دختر رفته بوده ... وقتی پسر شاه پریون آمد ، وقتی که دارد دختر را از چشمه می دزدد ، چه کند و چه نکند ...

فقط به پسر گفت وقتی رسید آنجا ، نه با دختر حرف بزند نه با پسر والا خودش هم طلسم خواهد شد !

راه بیافتد دنبالشان و برود و وقتی پسر شاه پریان را تنها پیدا کرد وقتی که دارند مشاطه ها دخترک را می آرایند ، چنین کند و چنان .

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این هم قصه شب دوم ... حیفم آمد طلسم دختر عمو را نشکنیم ... 

هر وقت طلسم تو  هم شکست ، باقیش رو همین جا ادامه میدیم ... خیال باطل

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید