368 - خ ا ن ه - س ب ز

١٩:١۴ - جمعه - 13/3/90 - خانه

 

خ ا ن ه - س ب ز

 

 

 

 

بهاره جون و نسرین جون مان ، قهرند ! 

کم پیش می آید این خانواده خوشبخت این طور جمع باشد دور هم !!

نسرین جون چیزی به بهاره جون گفته که بر خورنده بوده و اگر بهاره جون بهش بر نمی خورده ، یک جوری افت لاتی داشته براش لابد !

نتیجه آنکه نه بهاره جون لب به بستنی دونات های نسرین جون زدند امروز ، نه نسرین جون به خربوزه ی بهاره جون نیگاه کردند !

البته قضیه مال یک هفته ده روز پیش هست ؛ منهاش اینکه نسرین جون تهران تشیف نداشتند و تازه تشیف شده اند ...

 

حالا ما به شخصه ، با هر کی قهر باشیم ، اخلاقمان این طوری نیست با خوراکی هاش هم قهر باشیم ! خوشمزه

شعار مان هم در زندگی این بوده که آدم با خوراکی هم مگه قهر می شود ؟

خلاصه ، من و الی هم مظلوم ، متین و مودب نشسته بودیم هی مزه می شدیم این وسط ، دوباره گیس گیس کشی شان راه نیافتاده باشد !

البته ما که خبر نداریم ( مثل بقیه اسرار خانواده ! ) ولی ظاهرا ً موضوع این بار همچه گیس گیس کشی مثل بچگی هامان نبوده ! و دعوا مسیجی راه افتاده ...

یکی این گفته توی شوخی ، یکی هم آن ، بعد هم به تریج قباشان برخورده !

تف به این تکنلرجی که نشد این دو تا را دوست دیده باشد !

 

شکر خدا ، ما اینقدر اخلاقمان بد است کسی جرأت شوخی اینها ( آن هم از جنس شوخی های نسرین و بهاره ای !!! ) نداشته باشد باهامان !

خلاصه من و الی بیچاره مانده بودیم این وسط حیران !!

( ما بیچاره تر البته ... چرا ؟ چون که در آن ِ واحد همه شان دشمن بالقوه و بالفعل مایند) و ترس اینکه نکند این دو تا بی خیال هم بشوند و بپرند سروکول ما دو تا که مظلوم ، متین و مودب نشسته بودیم یک گوشه !

هی هم خواستیم آشتی شان بشویم ، نشد !

حتی یکجا نسرین جون خواست پته های بهاره جون را ریخته باشد وسط که نریخت متأسفانه ! چشم

ما عاشق این لحظات خود بی خودشدگی اعضاء خانواده توی خانه مان هستیم ! نیشخندخیال باطلقلب

چون معمولا ً در این حالت شیداوار ، کلی از چیزها مکشوفمان می شود که قبلاً ها روحمان هم ازشان بی خبر بوده ...

پس بی خیال آشتی اینها شدیم و دهانمان را خیلی محکم بستیم و گوش هامان را تیز شدیم ببینیم چی به چی است و چه اسرار مگویی دارد بهاره جون پیش نسرین جون که هیچ نصیب مان شد البته !

چون بهاره جون عوض تلافی ، یک دانه پوزخند زد از اینها که می شود معنی اش اینکه : برو بابا ! هر چی دوست داری بگو !!!

نسرین جون هم که این طوری دید ، هیچی را نگفت !

شاید هم همه شان اسرار هم را می دانستند ( که می دانند معمولا هم ! ) و ملاحظه ی ما را کردند توی خانه ...

 

بعدش خانه ساکت شد !

بهاره جون هی به کیف جدید و گران قیمتش ور رفت و هی دو مین دو مین آرایشش را توی آینه چک کرد و هی سایه و رژ گونه مالید و نسرین جون هم نشست املتش را خورد و به هیشگی هم تعارف نکرد !

ولی خدایی کار خوبی کرد !

چون نسرین جون دستپخت ندارد و ما حالمان از غذاهایش هم می آید !

اصلا ً من یکماه هم خانه نباشم جوری که آشپزی مامی ( حالا نه که چیز فوق العاده ای هم باشد ها .. ) یادم برود ، و بعدش برگردم و نسرین جون یک چیزی درست کرده باشد روی اجاق ، دقیقا ً از توی راه پله های پایین می شود فهمید کی باز هوس کرده هنرش در امر خطیر آشپزی را به منصه برساند !

: نسرین یا مامی !! آخ

دور هم که نمی شود ریخت !! ولی می شود هی خوردش و غر زد !

البته این مخصوص مواقعی است که می شود آشغال هایی که می پزد را خورد !! والا می ماند آنقدر توی یخچال تا یکی دور از چشم مامی بدهدش به کفترهای پشت پنجره تا آنها هم هی نوک بزنند الکی بهش و بریزندش توی پیاده رو تا صبح زود یا نصف شب ، آقای رفتگر با جاروش زحمت بکشد همه را بریزد توی جوب و هی فش بدهد و لعنت کند کسی را که آنجا آشغال ریخته !!!

تازشم !

نسرین جون توی خوابگاه شان ( پرستاری می خواند ) آشپز مجموعه شان است ! درعوض از زحمت ظرف شستن و جارو و جمع و جور کردن معاف شده توسط بروبچز ...

البته به نظر من دوستانش ، باخته اند ! چون اینقدر شلخته است این بشر که حتی اگر نسبت کارها بشود به آشپزی توسط ایشون برای کل خوابگاه و جمع و جور توسط بقیه ی خوابگاه ؛ باز هم کم است !

یعنی یک لشگر 300 - 400 نفره هم کم است برای جمع و جور ریخت پاش های این بشر !!

بعله !

توی این دعوای فعلی هم ، البته که تخصیر نسرین جون بود !

البته بهاره جون هم وقتی دید ما کمی مهربان شده ایم ، خواست پایش را از گلیمش دراز کند که ما حالش را جا آوردیم !

گفتیم بهش پس لابد هر چی بوده ، تقصیر از خودش بوده و نسرین جون بی گناه است در حالیکه در اصل تقصیر به نظر من و سایر هیأت نظارت ، با نسرین جون بوده !!!

 

به هر حال آخر این دعوی مثل همیشه من و مامی بحث کردیم جوری که بهاره و نسرین در خط مشترکی دفاع مامی جانشان را شدند و من و مامی دوباره قهر شدیم !

تازه داشتیم کتاب های خوف و خفن مان را می دادیم بخواند ها !!

الان یک هفته است دارد با خالد زندگی می کند ؛ چه توی همسایه ها ؛ چه توی داستان یک شهر !!!

همین دیگه !!

 

 

پ . ن :

لینک ها بالاخره توی قالب قبلی درست شدند ... انرژی زیادی می گیرم از این رنگ ؛ فعلا همین باشد تا بعد ...

 

 

/ 10 نظر / 3 بازدید
علی

انقدر جون جون کردی من که نفهمید چی به چی شد.

کوچولوترین ستاره

نه نیس یه چی دارن میگن خربزه اما رنگش سفید نیس که .. مزه کدو حلوایی هم میده رنگ کدو حلوایی اما پوست خربزه داره [نیشخند]