329 - ن م ا ی ش گ ا ه - ک ت ا ب - 2

١:٢۶ - چهارشنبه - 21/2/90 - خانه

 

ن م ا ی ش گ ا ه - ک ت ا ب - 2

 

 

ساعت را گذاشته بودم روی 6 و خرده ای ...

زنگ که زد ، اصلاً یادم نبود واسه چی این کار را کرده ام !

شب ها دیر می خوابم و صبح ساعت 6 بیدار شدن مثل کابوس می ماند !

نیم ساعت دیگر هم خوابیدم و بلند شدم دیگر ...

نشستم سر گودر و یک ربع به 9 یادم افتاده 10 قرار دارم با لیلا ایستگاه سعدی ...

از جا پریدم یعنی ها ... نفهمیدم چطور آماده شدم و رأس 9:15 وسط خیابون بودم به سمت ایستگاه مترو ...

گیر افتاده بودم گوشه واگن ، نمی شد پیاده شد و زنگ زدیم همان مصلی قرار را فیکس کردیم ... این همه جماعت مشتاق ما را هلاک کرده به قرعان !

خلاصه اولین چیزی که دیدیم لیلا جون را تبریک اینها بوده و ایشان هم اولین چیزی که پرسیده ماجرای لپ تاپ قبلی مان بوده !

لپ تاپ مرحوممان را با لیلا جون و برادر ارجمند حامد رفتیم خریداری شدیم از پایتخت که ظرف یک ماه هم به تفصیلی که رفته ، می دانیم سرنوشتش را ! دل شکسته 

بعدش هم که سر جریان های عادله آدرس عوض شد و کلا ً ما هم صدایش را در نیاوردیم به لیلا که چی شده چی نشده !

به قرعان این بشر لج دارد با ما !

تخصیر این عادله هه شد لیلا فهمید پرپر شده لپ تاپ دیگر ! پست عادله را خوانده بود دیگر ! ما هم حواسمان پرت ...

مثلا حواسش را پرت شدیم از خود راضی و عوض کردیم به سرعت موضوع بحث را !

وارد که مصلی که شدیم ، توی شبستان ما که کاری نداشتیم آن چنانی ، کتاب را باید پس می دادیم نشر فلان ، یک کتاب می گرفتیم از نشر بهمان !

می گفت لیلا برویم اول شبستان بعد برگردیم کودک نوجوان !

گفتیم بهش برو بابا !

این سر راهمان هست خوب !

اصولا ً می دانند جماعت که ما میانه نداریم با رنگ های صورتی اینها ؛ ولی خوب این قسمت اگر یادمان باشد درست ، صورتی اینا بود !

یادمان افتاد به کیا و اینکه اگر بچه آنجا بود ، کلی می شد ذوق شده باشد لابد !

شروع کردیم توی غرفه ها ... 

ذوق می کردیم همچی که ...

یک غرفه رفتیم کلی عروسک از این ها که انگشت می رود توش داشت ...

تعزیرات اصولا دو تا خیابان پایین تر از مصلی قرار دارد !

کاش یه تک پا تشیف بیارن غرفه 72 توی اولین سالن دیده باشن که چطوری یه ریزه عروسک را می دادند 4 تومن ! قهر 

تازه آن هم بدون تخفیف اینها !

سزای گرانفروشی نخریدن است !

نخریدیم که ازشان !

حالا نمایشگاه که تمام شد ، جنس هاشون باد کرد روی دستشان ، می آورند توی خیابان بساط می کنند لابد 2500 ! بعد ما هم نمی خریم ازشان ، تلافی !

غرفه پر بود از این نی نی های فینگیلی خوشگل مامانی !

لپ این هاشان هم از اینا که با حال است و دوست داری بگیری بچلونیش جیغ ویغ نی نی را در آورده باشی ! قلب

یک سالن دراز بی انتهایی شده بود اولین سالن ... رفتیم هر چی می رفتیم تمام نمی شد که !

این جوری ها بود که انتهای سالن های کودک را اختصاص داده بودند به غول ها مثلا از یک سمت و بقیه ی ناشرها دو سر سالن بساط کرده بودند !

قبل از اینکه برسیم به غول ها ، ما یک سری مداد رنگی دیدیم بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار ... اصلا بذار گریه کنیم ببینین چقدر رقیق القلب شده ایم الان ! گریهگریهگریه

این جوری بودند که ساقه درخت بود راستکی و توش مغز مداد بود و یک چیز شیک نوستالوژی ای بود به قرعان !

ما هم که دلمان گیر مداد رنگی اینها ، یک بسته خریدیم ازشان !

اگر نمی خریدیم یا لیلا نمی گذاشت خریده بشیم ، کلی اوقات تلخی می شدیم به قرعان و بعد می رفتیم از برج میلاد خودکشی می شدیم لابد !

ولی اینقدر ماه هستیم من و لیلا !

نه من بهش گفتم کتاب های جینگیل مستان نخریده باشد ( فرهنگ آنلاین : جینگیل مستان = خوشگل موشگل فینگیل مینگیل ! ) نه اون به ما گفت اگر مداد رنگی بخریم چغلی مان را می کند به مامانمان !

راحت بودیم کلا ! الا همان عروسک ها که نشد دلمان بیاید آتش بشویم پولمان را !

یعنی ما حاضر بودیم یک ده هزاری نو را آتش بشیم جلوی غرفه به نشانه اعتراض به این همه گرانفروشی ولی پول زور ندهیم !

ماشالا این سالن هر چی می رفتیم پایان نداشت که !

یک غرفه ای بود با حال بود !

کتاب هایی داشت که دستت را می ذاشتی روش ، شعر می خواند ، آهنگ اینها !

خوب ندیدیم که اینها را ما ! زمان ما نهایتش خفن ترین کتاب بچه ها ، قصه های من و بابام بود !

دوش داشت تازه که توش کتاب اینها داشت شنا می شد !!

خلاصه کلی حرف زدیم با یک خانم فروشنده که حوصله ما را سر برد آخرش !

این هم نوستالژی اش زده بود بالا !

تعریف می کرد کهنه بچه هاش را با صابون همیشه تمیز ِ تمیز شسته و حالا بچه هاش یکی در یک جای دنیا معروف مشهور شده و یکی در یک جای دیگر کنسرت می شود مثلا !

نتیجه گرفتیم من و لیلا که باید مامان ها پوشک و مای بیبی را بذارند کنار کلا ً ...

بچه باید جایی که دشوری می کند سرشار از مهر مادری و بوی صابون اینا باشد تا بعدها دکتر مهندس و آدم موفق شده باشد کلا !

 

غرفه ای رفتیم یک سری کنارش پازل درست کرده بودند که مثلا بچه ها برن بازی اینها شده باشند ... دل شکسته 

این قسمتش یک خرده جریحه ممکن است بشود قلبتان اینها ...

دوست ندارین نخوانین !

باید همچه آبروشان را برد به قرعان ... اینقدر خشانت ؟

هوی آقاهه ! یه ریزه لطیف باش !

من و این بچه رفتیم یک کم پازل اینا ساخته باشیم براشان ... آن هم با چه ذوق شوقی ..

نامردها نذاشتند ! گریه

بی معرفت ها ! گریه

کور کننده های قریحه و ذوق ها ! گریه

حتی بادکنک هم ندادند دستمان لااقل ! افسوس 

حیف شد ! از دستشان در رفت ! از اون بچه خنگ ها که بهتر درست می کردیم تازشم ! قهر

عوضش رفتیم آخر سالن ، دو تا بادکنک گرفتیم از خانومه ...

به ما گفت ( لیلا چی گفت دقیقا ؟ ) شما هم بچه این ؟

ما هم گفتیم اوهوم که بچه ایم ! خودمان کلی کودک درونیم ! تازه دکمه اش را هم زده ایم ، فعال شده تازه ! خجالت 

اون هم گفت این دیگر فعالیت نیست ! بیش فعالیت است لابد !! نیشخند

بادکنک ها را که گرفتیم ازش بهش زبون درازی کردیم توی دلمان و راه افتادیم برگشتیم غرفه های سمت چپ را دیده باشیم !

از جلوی غرفه ی پازل هم که رد شدیم ، بادکنک هامان را تکان دادیم آقاهه دیده باشد چقدر با ما بد رفتاری شد ، بلکه بیاید از دلمان در بیاورد که بسکه خشانت بود نیامد اصلا ! 

یک چند تایی هم لیلا کتاب اینها گرفت کلا ً ...

وسط سالن که رسیدیم این بچه جغله ها جور بسیار بدی نگاه می کردند بادکنک هامان را .. ما هم مامان هامان نبودن دنبالمان ، اگر کتک می زدن بادکنک ها را می گرفتن ازمان هیچ کاری بر نمی آمد از دستمان که ...

همین که به لیلا گفتیم به قرعان محال است از بادکنک مان جدا شده باشیم یک بچه ای ناز و فسقلی ازین قان و قون کننده هاش زل زد به بادکنک هامان ...

بردیم بهش بدیم دلمان نیامد که چشمخجالت

گفتیم لیلا بدو فداکاری شو ...

بچه هم حرف گوش کن ، داد بادکنکش را ها ... ولی دلمان سوخت واسش خوب !

گفتیم نمی خواهد مال خودمان را می دهیم بهش ذوق بشه ... نه که نی نی بود تو بغل مامانش ، نمی شد بره بگیره خودش از اون خانومه که ...

آخرش بردیم جفتش را نشانش دادیم مال لیلا را برداشت هورا

مال لیلا سبز کمرنگ صدفی و مال ما آبی لاجوردی صدفی بود ...

جلوتر هر چی رفتیم شلوغ تر می شد ...

بادکنک ما هم دستمان بود ...

یکهو دیدیم چوبش غیب شد از دستمان ، خودش هم افتاد وسط سالن ! تعجبهیپنوتیزم

لیلا بادکنک مان را برداشت و خودمان برگشتیم ببینیم چی شد ییهویی ، دیدیم یک بچه ای مثل جت برداشته چوبش را و به فرار ! گریه

اوهو ! واستا ببینم ... چوبشو بده خوب ... ما بدون چوب اینو چیکارش کنیم ؟

دیدین مامانمان نبود بادکنکمان را سرقت شدن ؟ ناراحت

 

مامانش می بینه هاج واجیم و الانه است گریه بشیم همچی که مصلی را آب برداشته باشد می دود چوب را از فسقلش می گیرد پسمان می دهد ...

یکی هم چوب بادکنک را می زند سرش می دهد دستمان از شوک خارج شده باشیم بلکه !

بالغ ِ فوضول می خواهد بادکنک را بدهد دست بچه هه ولی مامانش قبول نمی کند و می روند !!! اوه

نایلون دستمان است ؛ چوبش را می گذاریم توی آن محض احتیاط , دمبش را هم می پسبیم محکم سرقت اینها نشود کسی بکندش ... از خود راضی

تا 12 خلاصه می چرخیم تو غرفه ها و کلی خرید هم می کنیم دو تایی ...

خوشه ای ها یادشون هست ...

( از همین تریبون مراتب تأسف خودمان را به رایان ابراز می کنیم و برای بازماندگان ، صبر آرزو مندیم )

کتابی معرفی کرد رایان موسوم به احمق های چِلم ...

یک مجموعه هم بعد از آن آمده که توی قسمت نوجوانان دیدیمش و گرفتیم ...

لیلا هم احمق های چلم 1 را خرید ...

دیگه خسته که شدیم یکجا پشت چادرها سایه پیدا کرده ایم نشسته ایم مثلا ...

خسته و تقریبا اشباع از 2 ساعت ذوق کردن و گشت گذار توی غرفه ها ...

جایی که ما نشسته بودیم سایه بود ولی پشت سرمان آفتاب بود که نایلون ها و وسایل را انداختیم توی چمن هاش که بعد 5 مین بادکنک مان ترکید توی آفتاب ! دل شکسته

پنچر شدیم اساسی ... راه افتادیم دیگر کم کم برای شبستان ...

انگار حبابی بود آن همه شادی که با ترکیدنش ؛ پرتمان کرد به دنیای بزرگسالی ...

باشد !

عیبی ندارد !

توی سال هم 2 ساعت ذوق بگیرد ما را و بچه شده باشیم دیگر ...

ولی قبلش رفتیم قسمت سرگرمی اینها ... گل بازی و مداد شمعی و اینها در کل که نشد که ما را هیچکدامش راه بدهند که !!!

 

از غرفه ی کودک نوجوان و از آن پله ها رفتیم پایین برای شبستان ...

روبرو یک منظره ی زشتی بود از ساخت مصلی ...

اینجا انگار کلا سالی ده روز باز می شود هم مهندس ها میان می سازن اونجا رو ؛ هم نمایشگاه کتاب میشه ...

چون لابد اگر سالی 10 روز بیشتر کار می شد اونجا ساختش تمام شده بود تا حالا ...

اگر ما صاحبش بودیم به قرعان می دادیم کیا دو هفته ای تمامش کند !

کار کامپیوتری هاش هم یک سری می دادیم لیلا و هل لورد و بانو کرونا اینا دور همی لااقل اینقدر خوف و خفن نباشد سایت و سرچ اینهاشان اصلا ...

مارکو هم می شد مدیریت ؛ ما هم این گوشه کنار سود همون غرفه های خوراکی اینها بسمان بود به قرعان ! نیشخند

البته باید کیا حرف بدی که زد به ما را پس بگیرد پروژه را بهش بدهیم والا که مشتری خوابیده پاش هــــــــــــــلو ! قهر

هیچ هم رفیق بازی بر نمی دارد تازه !

 

شبستان که وارد شدیم ، اول رفتیم دمبال پس دادن کتاب ما .. 

بدون مشکل خاصی پس گرفتندش و ما نفهمیدیم آخرش هم چی را جای چی به ما اشتباه دادند !

چون باید کتاب های ما هم 5 تا می شد !

حس نبود دیگر ...

ترسیدیم باز اشتباه بشود و مجبور بشیم بیاییم اینجا ..

بعد هم رفتیم نشر پیکان کتاب زنانی که با گرگها می دوند را گذاشتیم گردن لیلا جون !

به تمام نسوانی که این بلاگ گوشه عنایتی دارند اکیدا ً توصیه می شود خواندنش ...

بعد هم یک کتاب شمس اینها که حامد پرپر کرده بود و مال ِ مریم بود و واسه مریم خریدیم و اینها ! خمیازه

کارمان که تمام شد تقریبا ً ؛ ساعت 2 و خرده ای ظهر بود و قاعدتاً باید ما مثل بچه ی آدم بر می گشتیم خانه !

ولی چون ما بچه های خیلی خوبی بودیم ، خاله ی لیلا وقتی فهمید ما نمایشگاهیم ، زنگ زد یا نمی دانم لیلا زنگ زد یا مسیج داد یا هر چی که ما برویم غرفه ی کودکان اینها دو تا کتاب واسه دختر خانومشان خریده باشیم ! آخ

مریم هم یک کتابی می خواست که باید از سالن ناشران دانشگاهی پیداش می کردیم !

 

ظاهرا ً اگر نمی رفتیم سرخ می شد لیلا و همین هم شد که راه افتادیم دوباره سالن کودکان و دانشگاهی !

رفتیم اولش یک کتاب واسه خاله لیلا گرفتیم واسه تافلش از این ها که 5-6 کیلو هست !!!

بعد هم خسته بودیم کنار آتش نشان ها خیلی ریلکس نشستیم روی صندلی هاشان !

خستگی مان که در رفته شد ، رفتیم غرفه ی شرکت لیلا اینها که در زمینه کامپیوتر اینها بود و رییس شان هم مسیج داد لیلا که وسایل پذیرایی اینها را مهیا کند که ما مهمانشان هستیم مثلا ً !

رفتیم ، تشریف که نداشتند ، نامه گذاشتیم و از همانجا رفتیم غرفه کودکان و کتاب ها را خریده شده ایم و یک قسمتی را دیدیم که داشتند صورت بچه اینها را رنگ می شدند !

صفش طولانی بود ، والا که من دوست داشتم شکل پروانه اینها درست کنند صورتم را !

تمام آرایشم هم شسته شده بود آمده بود پایین کلا ً ...

تازه اینها که نه ، ولی یکسالی ما یک بچه ای را دیدیم از نمایشگاه بر می گشت آن وقت ها دفتر می رفتیم که اکلیل هم زده بودند براش !

مثلا پروانه شده بود و خال هاش اکلیل صورتی بود یا سبز اینها ...

نشد دیگر !

کتاب ها را گرفته ایم به دو رفته ایم غرفه رییس اینای ِ لیلا جون !

رییس آمده بود و همین جا بگویم آبروش برود اصلا ً !

هیچ خوراکی هم نخریده بود آبروش حفظ بشود جلوی ما !

رییس کودک درونش اندازه کودک درون لیلا فعال بود و هی به لیلا جون که دیگر نرفته بود شرکت از اسفند اینها ، می گفت برگردد شرکت ...

ما هم بسیار بسیار جدی وقتی پرسیدند خوب الان تو خونه که هستی ، بیا شرکت گفتیم ایشون پروژه شهرداری گرفتن با ما مشترکا ً !

پروژه هم چیزی است که شما مهندس راه ساختمان می شین و هی راه میرین خیابان ها را متراژ می کنین از اول برای شهرداری و ساختمان هاش را نیگاه می کنین کمبود توجه و عقده ای نشده باشند !

رییسه دلش سوخت همچی ولی !

دلم خونک شد !

چون لیلا هم سوتی نشد اصلا ً و رییس کباب شد دلش !

این عوض آنکه هیچی نیاورد پذیرایی کند از ما ! قهر

بعد هم گفت به لیلا جون که پاره وقت برود حداقل پیششان !

گفتیم خوب شما پروژه برنامه نویسیه دیگه ، بدهین بیارد خانه ...

فرمودند نمی شود که !

توی خانه تلفن زنگ می زند ، مسیج باید بدهد ، فلان بشود ، بهمان بشود و ...

گفتیم بهش که اوهه ! فکر کردی حالا توی شرکت اینها نیست ؟

ما خیلی بار شده چت شدیم با لیلا وقتی توی شرکت بوده ! شیطان 

دیگه آقاهه داشت می کشت خودش را یعنی ها !

 

خلاصه از آنجا خدافظی کردیم و رفتیم یک ریزه هم گشتیم دنبال کتاب واسه مریم جون ولی بعدش رفتیم نوشابه خوردیم بدون ساندویچش !

بسکه آشغال بود چیزهایی که پیروز عادله گرفت و ریختیم توی معده بیچاره مان !

آشغال واسه یک لقمه اش هست یعنی ها ...

نشسته بودیم توی سایه روی صندلی خیلی ریلکس و شاد ...

ذرت هاش هم مال نبود همچی و لیلا هم گفت بستنی بخورد تشنه می شود بدتر !

خلاصه مثل توی فیلم ها نشسته بودیم داشتیم نوشابه می خوردیم که ما یادمان افتاد تازه برادر مارکو اینها قرار بوده بیایند مصلی ها !

گفتیم لابد کارشان تمام شده و در حال خروج هستند مثل ما از مصلی دیگر .. زنگ بزنیم اگر هستند جایی ببینیمشان بد هم نمی شود دیگر ... شاید هم مرام شدند این کتاب ها را تا دم در مترو آوردند کمک مان ! خجالت 

خلاصه زنگ که زدیم ساعت 4 و اینها ، تازه ایشان در حال تشریف بودند و خلاصه قرار شد اولش ما برویم مترو مصلی ولی برنامه عوض شد و قرار شد برویم شبستان دیگر ...

ما هم تنها بودیم و لیلا جون رفته بود دنبال کتاب مریم جون ، قرار شده بود میس کال که انداخت برادر مارکو ، برویم سر سالن 20 ناشران دانشگاهی از تهش ؛ میس کال که انداخته شد ، بار بندیل را زدیم زیر بغلمان ، با کیف اینهای لیلا که مانده بود سر سالن 20 که دیدیم عه ! بعدش مارکو زنگ زد گفت نه که تنبل است ، دارد با این ماشین ها می اید و برویم شبستان زیارت ! چشم

زنگ زدیم تا لیلا بیاید و راه بیافتیم و دوباره مثل این ... ها برویم شبستان ، شده دیگر رأس ساعت 5 که زیارت شده ایم برادر مارکو را !

برادر مارکو نه آجیل عید را آورده بود نه کلوچه های کاشانشان را !

باشد ! یادت باشد آقا !!!

نوبت ما هم می شود !

هیچی دیگر !

اینها یک سری آدم بلاگفایی هستند که هی دور هم برنامه می ذارند این ور آن ور ( ما دوست داشتیم این مترو من را هم ببینیم که بچه ها بقیه همه توی شبستان بودند و مارکو آمد بیرون از شبستان محض خاطر ما ! ) و هی می خواهند ما پرشینی ها را از راه به در شده باشند ! قهر

خلاصه به نمایندگی از جمیع بروبچز پرشین یک نماینده از بلاگفا و یک نماینده از پارسی بلاگ ( لیلا / البته ما یک بلاگ هم داریم پارسی بلاگ و بلاگ اسکای ولی نمایندگی از پرشین دادیم ) دیدار شدیم دیگر ...

دلمان می خواست با آن قیافه ی خسته و درب داغون نمی شد اولین بار ایشان را دیده شده باشیم ولی خوب به هر حال پیش آمد !

گشت ارشاد هم گذاشته بودند از دیروز ، نه شد دست بدهیم باهاشان ، نه اینکه بپریم بغلش بگوییم اوووه ! مارکـــــــــــو !!! قهقهه

خلاصه از بچه هایی که گفت آمده اند ما دورادور صرفا ً جناب مترومن را آشنایی داشتیم از وب شان ، سلام خاص به ایشان و سلام عام به بقیه رسانده شده ایم و کمی حرف زده ایم با هم در حد یک ربع 10 دقیقه که نگویند بی ادب هستیم !

والا در آن خستگی همه شکل بالش متکای پر عزیزمان بودند !

خلاصه ایشان مقرّ شدند که کتاب اینها چطور می خوانده اند و اینها ...( بابا ساعت 3 شد ! چرا تمام نمی شود خوب ! خسته شدم ! )

بعد هم ما مداد رنگی هامان را نشانش دادیم دلش سوخته شده باشد !

یک بن کتاب هم دادیم بهش که عوضش دو تا بستنی بخرد برای ما دو تا که نخرید و ماند گردنش !

کوفتش بشود آن بن کتابه !

 

بعد هم خدافظی و آخ خوشحال شدیم و اینا که ما باز بخاطر اینکه اسلام و گشت ارشاد بسته بود دست پایمان را ، نشد ماچ اینها شده باشیم و همین طوری خدافظی شدیم و بدو بدو رفتیم تا مترو بهشتی !

حامد از همان وقت که ما داشتیم نوشابه می خوردیم ( 4 ) نشسته بود توی مترو منتظر لیلا و بالاخره سوار شدیم و هی موقع خدافظی توی شلوغی قطار به لیلا گفتیم که به حامد سلام برساند و خوش گذشته و اینها !

رأس 9:15 خروج و رأس 18:37 هم بازگشت شده ایم به منزل !

 

همین دیگر !

الان هم نصف شب است ، ما باید برویم بخوابیم دیگر !

البته وقتی برگشتیم دو سه ساعت خوابیده ایم ها ...

 

اسم کتاب ها را اضافه می کنیم همان پست فهرست مان و چیزی هم یادمان افتاد اضافه می شویم همین جا !

خمیازه

 

 

/ 27 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا مردی از مترو

سلام خیلی ممنونم از لطفتون منم دلم میخواست میدیدمتون[لبخند] این مارکو باز تک خوری کرد[نیشخند] ایشالا دفعه بعد ... بازم ممنونم از لطفتون موفق باشین[گل]

حسین

[خمیازه][هیپنوتیزم][شرمنده][ابرو] این چیه خو اینقدر طولانیه ! ببخشید اصلا حس خوندنش نبود !

...

مادر جان من ترکیدم تا تمومشو خوندم!![اوه][اوه][خرخون][خرخون]

ن ا ر س ی س

آخ لهلا ... یکی اش جا ماند ! تو هم یادت رفت بگی !!! وقتی اشباع شده بودیم توی غرفه ی کودکان ... یادته ؟ گفتیم که چی ؟ [قهقهه]