390 - ت ف - س ر - ب ا ل ا - . . .

١٠:١٠ - جمعه - 27/3/90 - خانه

 

ت ف - س ر - ب ا ل ا - . . .

 

 

با چاووشی هیچوقت نرفت آبمان توی یک جوی ...

بار غم صدایش خیلی زیاد است ... شاید هم وقتی من اولین کارش را شنیدم ، رو به راه نبوده ام و این طوری عجین شده برایم با غم ... با درد ... با هر چی غصه است ..

سه روز است شاید بی اغراق ، اینجا با همیم ...

 


کجاس بگو اونکه برات می مرده کو؟

اونکه قسم می خورده که دوسِت داره ؟

اما به جاش با یه قسم، هر چی که داشتی برده کو

تنها شدی

بازتف سر بالا شدی

گذاشت و رفت،  دیدی دوسِت نداشت و رفت

کجاس بگو؟

اون که برات می مرده و هر چی که داشتی برده کو

اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید

اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید

یادت باشه منتظر اون که  میگه دردتو می دونه نشی

حرفاشو باور نکنی، هر کی بیاد نمک به زخمت می زنه

ساده ی دل داده ی من گول نخوری، دوباره دیوونه نشی

 

کجاس بگو اونکه برات می مرده کو ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعضی آهنگ ها ، بعضی ترانه ها ، بعضی آدم ها ، بعضی قصه ها ...

می برند آدم را به جاهایی که رفتنش ممنوع شده برای تو .. جاهایی که نباید رفته باشی ... جاهایی که رفتن و آمدنش هیچ به دست تو نیست ... جاهایی که اگر رفته باشی ، گم شدی و تا پیدا کنی خودت را برگشته باشی ، آخ که قدر یک عمر طول می کشد گاهی ...

 

آهنگ ها ، ترانه ها ، آدم ها ، قصه هایی که جادو می کنندت و اختیارت را می گیرند دستشان تا برده باشندت وسط یک بیابانی جایی تنها ول کرده باشندت ...

دستت توی دستشان است و محو شده ای عظمت شان را ...

دستت توی دستشان است و جادو شده ای ... به آنها .. به خودت .. به ...

ولی بعدش رهات می کنند وسط آن بیابان که مجبوری تنها ، تمامش را برگشته باشی اگر پیدا کرده باشی خودت را ...

 

جنس صدای چاووشی ، برای من حکایت یکی از همین هاست ...

پرتم می کند وسط سنتوری ...

پرتم می کند کنار علی سنتوری ... همان که تنهاش گذاشت زنش ... همان که زنش ول کردش و رفت با عشق جدیدش امریکا ...

 

عشق همیشه واسه من همین بوده ...

قسمی که هر چی داشتی بر می دارد با خودش می برد و تو می مانی و حکایت یک تف سر بالا ...

چاووشی تف سربالای زندگی من را سیلی می کند ؛ چپ و راست ؛ بدون فرصت می کوبد به صورتم ...

بعضی ها رسالتشان همین است ... کوبیدن تف های سربالای زندگی ات توی صورتت ...

 

خیلی رو به راهم این روزها ، این وسط این هاگیرواگیرها پیدایش شد از کجا ؟

خرابم خیلی ... خرابتر می کندم این لعنتی ...

دارم تلو تلو می خورم وسط دنیا ... کی می پرد پس این مستی مدام توانسته باشم گذاشته باشم پایم را بر زمین ؟؟؟

نمی دانم چه مرگم شده این بار ... اصلا نمی توانم بفهمم این بار عمق دریاچه ای که شیرجه زده ام تویش چقدر است ... چقدر طول می کشد برگشته باشم دوباره روی آب و آرام شده باشد این تلاطم های مدام ...

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید