334- ر ا ه - ک و ر ه - ه ا ی - ت ر د ی د

 

١٧:٣٠ - جمعه - 23/32/90 - خانه

 

ر ا ه - ک و ر ه - ه ا ی - ت ر د ی د

 

 

معین دارد می خواند توی هدفون و هنوز با خاطراتش خوش است ...

حتی خاطره ای هم نیست ...

دوست دارم باز کنم صدا را ولی از همان پریشب ها درد می کند گوشم از صدای هدفونی که پیچیده بود دو ساعت توی گوشم ...

 

خودم را می کشم قدم به قدم توی سر بالایی های این جاده ... 

هر روز بهانه ای هست که استارت این پیچ آخر جاده را تعویق انداخته باشم ...

از همان دو سال پیش تر ها که تمام شد قصه توی آن اتاقک دادیاری شعبه 7 ...

خسته شده ام ...

نه که دوست نداشته باشد ایم مسیر را فی النفسه ولی سدی کشیده شده برابرم ... نه که نخوانم ؛ نخواهم ولی .....

ولی دیگر آن انگیزه مدتهاست از دست داده کاربردش را ...

تو هم تمام شدی بعد از آن بلایی که آخرین دیوانه ای که انگ دکتر خورده بود پیشانی اش ؛ سرم آورد ...

هر چه من پس می زنم این بی تفاوتی را ؛ جری تر می شود ...

نمی توانم حرف بگیرمش که آخر سر خوابی که دیده برایم ؛ چیست ...

پیروزها برداشت برد من را خرید ...

لیست خرید را که بگذارم جلویت ؛ لج و لجبازی شده انگار ...

در این که من تمام می کنم این مسیر را و می رسیم آنجا که باید شک نکن ولی این سد و این لجبازی ثقیل است هضمش برایم ...

نمی فهمش ...

گم و گور شده آرتمیس من ...

دیشب توی خواب تیر کمان دستش بود و داشت هدف می زد ...

جای تو خالی که چه همه را هم دوخت به هدف ...

ولی من مانده ام چرا غیب شده اینجا ...

انتقامش را ستانده و رفته پی کار بار خودش ... من مانده ام و آتنای بدبختی که بدون حضور خواهرش ؛ سخت تر باید پرچم زده باشد عبورم را از خط پایان ...

 

از فردا شروع می شود بخش آخر این بازی ...

آرتمیس نیست ...

تنهاییم من و آتنا ...

منطقی داریم و باید جلو برویم ...

می رویم هم ...

شک نداریم در عبور از خط پایان این قصه ولی من هنوز دارم به این فکر می کنم آن همه شور و حرارت چرا وقتی آن اتاق را ترک کردم ، جا ماند همانجا ؟

اولش فکر کردم خسته شده ام ، افسرده شده ام ولی نه قصه این ها نیست ...

تو و آرتمیس تمام شد کارتان و ماندم من و آتنا و کوره راهی که من را به هر حال وصل می کند به بزرگراه های زندگی ام لابد ...

 

تا به حالا سرکوبش می کردم این سد را ، این مانع را ... نمی دیدمش اصلا ....

الان حداقل با پذیرفتنش ، انرژی ای که صرف سرکوبش می شد ، صرف این خواهم کرد که ببینم در برابرش باید چه باید بکنم ...

 

صبح فردا طبق برنامه ، باید جلو بروم ...

دیگر رقیبی نیست ... 

منم و من ...

 

چرخ می خورد طنین این شعر در گوش هایم ...


خسته ، خسته از راهکوره های تردید می آیم 

.
چون آینه یی از تو لبریزم 

.
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقه ی بازوهایت نه چشمه های تن ات

بی تو خاموش ام ، شهری در شب ام
 . 

.

تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور میچشم و شهر من بیدار می شود
با غلغله ها ، 

 تردیدها ،  

تلاش ها ،  

و غلغله های مردد تلاش هایش

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شب ام.... ای آفتاب
و غروب ات مرا می سوزاند.

 

من آن نفرین شده ای هستم که اگر هم بازگشته باشی ،‌باز آرامشم نصیب نخواهدم شد ....

من همان نفرین شده ای هستم که بود و نبودت می سوزاند و می میراندم ...

هر یک به طریقی ...

 

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد ...

نه ساقه های بازوهایت نه چشمه های تنت ...

هیچ چیز ...

هیــچ چیــز ....

هیــــــچ چیـــــز .....

 

/ 1 نظر / 3 بازدید